درسنامه آموزشی از من تا خدا (تربیت دینی) کلاس هفتم
درس 6: تو خدای بزرگ منی
به اطراف نگاه کردم؛ خبری از امیدواری و آرامش نبود. صدایشان زدم، اما جوابی نشنیدم. در عوض، ناامیدی نزدیک شد. تنملرزید و یاد روزهای سختی افتادم که او همراهم بود و لحظاتم را برایم سختتر میکرد.
ناامیدی قاهقاه میخندید و موذیانه میگفت: «دیدی گفتم نمیتوانی؟ دیدی گفتم پیشرفت نمیکنی؟»
با تمام توانم سرش فریاد کشیدم: «جلوتر نیا.»
گستاخانه گفت: «اگر بیایم چه کار میکنی؟»
زانوهایم خم شده بود، میخواستم بنشینم که یاد آیهای افتادم که امیدواری برایم خوانده بود:
لَا تَیأَسُوا مِن رَوحِاللَّهِ إِنَّهُ لَا یَیأَسُ مِن رَوحِ اللَّهِ إِلَّا القَومُ الکَافِرُونَ (یوسف؛ آیهٔ 87)
از رحمت خدا ناامید نشوید، زیرا تنها کافران از رحمت خدا ناامید میشوند.
ناگهان کسی دستم را گرفت و همهجا روشن شد. برگشتم؛ دستم در دست امیدواری بود و آرامش هم از راه رسید. با ورود آنها، ناامیدی از دری دیگر بیرون رفت و من نفس راحتی کشیدم.
امیدواری گفت: «قرار بود خداوند بزرگ را فراموش نکنی.»
گفتم: «بله، اما هنوز که راه بزرگ شمردن خدا را به من یاد ندادهاید.»
آرامش گفت: «امروز آمدهایم همین را یادت بدهیم.»
امیدواری حرفش را با یک مثال شروع کرد:
- ماشینی را تصوّر کن که زیباست سرعت بالا و ایمنی خوبی هم دارد. با دیدن این ماشین، چه چیزی از ذهنت میگذرد؟
گفتم: «اینکه کاش این ماشین مال من بود.»
امیدواری با خنده گفت: «خب حالا بگو این ماشین تو را یاد چه کسی میاندازد؟»
بهفکر فرو رفتم و کمی بعد گفتم: «یاد سازندهاش میافتم.»
چشمان امیدواری برق زد و گفت: «آفرین! چه احساسی به او داری؟»
گفتم: «هرقدر آن ماشین برایم مهم باشد، سازندهاش هم برایم اهمیت پیدا میکند.»
هنوز همان برق در چشمان امیدواری دیده میشد. آرامش حرف او را ادامه داد: «اگر سازندهاش ماشین را در اختیار تو قرار بدهد، چه کار میکنی؟»
از خوشحالی خندهام گرفت و گفتم: «تا آخر عمر این لطفش را فراموش نمیکنم و هرکاری بخواهد، برایش انجام میدهم.»
آرامش گفت: «فکر میکنی زمین و آسمان و انسان و حیوانات و گیاهان پیچیدهتر هستند یا آن ماشین؟»
گفتم: «بچهها هم میدانند که زمین و آسمان یا انسان پیچیدهتر از یک ماشین هستند.»
آرامش گفت: «پس بگذار دربارهٔ یکیشان کمی جزئیتر حرف بزنیم. مثلاً درباره انسان.»
اطلاع پیدا کردن از جهان هستی و موجوداتش همیشه جذاب است. پس با پیشنهاد آرامش موافقت کردم و او هم گفت: «در بدن انسان تریلیونها یاخته (سلول) وجود دارد که با نظمی قانونمند کنار هم قرار گرفتهاند و کار مشخصی را انجام میدهند. انسان میتواند حدود میلیاردها خاطره را در مغز خود جای دهد. اگر این خاطرات بهصورت کتاب در آید، کتابخانهای با چندین میلیون جلد کتاب خواهد شد.
قلب در طول شبانهروز چندهزار لیتر خون را به بدن پمپاژ میکند که برای حمل آن، دهها تانکر لازم است. قلب برای این کار، در هر دقیقه بهطور میانگین 75 بار میتپد.»
حتی تصور این پیچیدگی هم برایم سخت بود. مشتاق شدم بعداً اطلاعات بیشتری در اینباره بهدست آورم. آرامش ادامه داد:
- حالا کمی هم از آسمان بگویم. خورشید، مرکز سامانهٔ خورشیدی است که حجم آن حدود یکمیلیون و سیصدهزار برابر زمین است. در هر دقیقه میلیونها تُن ماده در خورشید میسوزد، اما هنوز پابرجاست.
غیر از زمین هفت سیارهٔ دیگر هم بهدور خورشید میگردند که بعضیشان حدود هزار و سیصد برابر و بعضیشان هفتصد و چهل و پنج برابر زمین هستند. این سیارات و خورشید، باهم سامانه خورشیدی را تشکیل میدهند.
این سامانه با تمام وسعتش جزء کوچکی از کهکشان راه شیری است که دستِکم هزار میلیون خورشید در آن وجود دارد و هر کدام از این خورشیدها، مرکز یک سامانهٔ مستقل دیگر هستند. شگفتآور اینکه میلیونها کهکشان در عالم هستی وجود دارد.
مغزم داشت از این همه عظمت سوت میکشید فکر کنم امید و آرامش هم حیرت را در چهرهام دیدند.
ایستگاه تفکر (صفحهٔ 77 کتاب درسی)
شناخت عالم آفرینش و دقت در شگفتیهای آن، در بزرگ شمردن خدا نقشی مؤثر دارد. بهنظر شما چگونه میتوان از شگفتیهای آفرینش، به بزرگی خالق آن پیبرد؟
شناخت شگفتیهای آفرینش و تأمل در جزئیات و قوانین حاکم بر آن، راهی بسیار مؤثر برای درک عظمت و بزرگی خداوند است. با مطالعه و مشاهده ساختارهای پیچیده و هماهنگیهایی که در طبیعت وجود دارد، میتوانیم به این پی ببریم که این جهان نمیتواند حاصل تصادف و یا امری بدون نظم باشد. مثالهای بسیاری در طبیعت وجود دارد که نشاندهنده هوشمندی و دقت در آفرینش است؛ از سلولهای کوچک و ساختار ژنتیکی در بدن موجودات زنده تا گستره وسیع کهکشانها و نظم حرکت سیارات. بهعنوان مثال، گردش زمین به دور خورشید و قرار گرفتن دقیق آن در فاصلهای که امکان حیات را فراهم میآورد، یا ساختارهای حیرتانگیز بدن انسان مانند سیستم عصبی و سیستم ایمنی، همگی نشاندهنده حکمت و علم بینهایت خالق هستند. هر یک از این شگفتیها ما را به این واقعیت راهنمایی میکند که در پس پرده این آفرینش، خالقی دانا، توانا، و بزرگ وجود دارد که همه این اجزا را به دقت طراحی و بهصورت هماهنگ به هم پیوند داده است.
درحالی که چشمانم از تعجب گردشده بود آرامش گفت: «عظمت جهان هستی، تو را به یاد چهچیزی میاندازد؟»
دقیقهای فکر کردم و با تردید گفتم: «من به یاد عظمت آفریننده آن میافتم.»
آرامش این آیه را برایم خواند:
هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُم مَا فِی الْأَرضِ جَمِیعًا (بقرهٔ؛ آیهٔ 29)
او خداییست که تمام آنچه را در زمین وجود دارد، برای شما آفرید.
بعد هم گفت: «حالا که خدا جهانی را با این عظمت برای ما آفریده، وظیفه ما در برابر او چیست؟»
حرف آرامش به اینجا که رسید، کسی به ما پیوست که با خودش عطر خوشی را آورده بود. بازهم برای سلام کردن پیشقدم شدم و منتظر بودم یکی او را به من معرفی کند.
امیدواری گفت: «دوستمان شُکر وقتی میآید، ما یادمان میافتد بدهکار خداییم.»
آرامش از شُکر خواست خودش را معرفی کند و سؤال همیشگیاش را بپرسد. شُکر هم بدون معطلی پرسید: «اولین دشمن انسان، شیطان است. اگر گفتی شیطان چه چیز را به عنوان نشانه موفقیت خود بیان کرده؟»
مِنمِن کردم و گفتم: «اینکه انسان گناه کند.»
گفت: «نه.»
نگاهم به امیدواری افتاد و حدس دیگری زدم: «اینکه انسان ناامید شود.»
بازهم گفت: «نه.»
از شُکر خواهش کردم خودش جواب را بگوید. او هم گفت: «وقتی شیطان از فرمان خدا سرپیچی کرد و از درگاهالهی رانده شد، قسم خورد سر راه بندگان، قرار گیرد و آنها را وسوسه کند. او از ناشکری به عنوان نشانه موفقیت خود نام برد.»
ثُمَّ لَآتِیَنَّهُم مِن بَینِ أَیدِیهِم وَ مِن خَلفِهِم وَ عَن أَیمَانِهِم وَ عَن شَمَائِلِهِم وَ لَا تَجِدُ أَکثَرَهُم شَاکِرِینَ (اعراف؛ آیهٔ 17)
سپس از پیشرو و پشتسر و از سمت راست و چپشان بر آنان میتازم و [تا جایی وسوسهشان میکنم که] بیشترشان را شکرگزار نخواهی یافت.
عجب آیهای! چرا تا بهحال به آن فکر نکرده بودم؟! مطالبی را که یاد گرفته بودم، با خودم مرور کردم: «برای اینکه ناامید نشوم، باید بهعظمت و بزرگی خدا ایمان داشته باشم و هیچگاه آن را فراموش نکنم. یکی از راههای اصلیِ بزرگ شمردن خدا، تفکر در عظمت جهان هستی است؛ جهانی که خدا آن را برای ما آفریده و بههمین دلیل باید شکرگزار او باشیم.»
از اینکه بهتدریج تفکراتم به نتیجه میرسید، خوشحال بودم و خدا را شکر کردم.
برداشت من (صفحهٔ 79 کتاب درسی)
دو نمونه از رفتارهای تشکرآمیزی را که در زندگی شما بیشتر خودشان را نشان میدهند بیان کنید.
قدردانی از افرادی است که بهطور مستقیم یا غیرمستقیم به ما کمک میکنند، مثل گفتن یک "ممنون" ساده به همکار یا دوست. دیگری، نشان دادن تشکر از اعضای خانواده با انجام کارهای کوچک و محبتآمیز است، مثل کمک کردن در کارهای خانه یا وقت گذاشتن برای گوش دادن به صحبتهایشان. این رفتارها نه تنها حس خوبی به طرف مقابل میدهند، بلکه فضای صمیمیتری نیز در روابط ایجاد میکنند.
قصه: جماعتِ دست در گوش
پیرمردی ایستاده بود و با لحنی دلسوزانه برای عدهای حرف میزد. برخی از مردم بیاعتنا به پیرمرد با سرعت از پیش او رفتند. برخی هم که ایستاده بودند، با دستشان جلوی گوششان را گرفته بودند.
پیرمرد میگفت: «ای مردم! من از سوی خدا آمدهام و از عذابی که در انتظار شماست، خبر آورده ام.»
مردی از میان جمعیت با صدای بلند گفت: «تو گمراهی. گمراهیات آنچنان آشکار است که همه از آن خبر دارند.»
سپس فرد دیگری قاهقاه خندید و گفت: «تو دیوانهای نوح!»
همه خندیدند و یکیدیگر گفت: «از دروغ گفتن خسته نشدی؟»
نوح گفت: «من فرستادهٔ خدا هستم. آمدهام بهشما بگویم خداوند یکتا را بپرستید.»
عدهای از یاران نوح نزدیکش ایستاده بودند. از سر و وضعشان پیدا بود فقیر هستند. مردمی که میآمدند و از کنار نوح بهسرعت میگذشتند، آنها را هم مسخره میکردند.
نوح گفت: «من که از شما مزدی نخواستم فقط میخواهم بهخدا ایمان بیاورید و به دستوراتش گوش دهید.»
یکی از آنان که از سر و وضعش پیدا بود ثروتمند است، گفت: «کسانی که به تو ایمان آوردهاند، فقیر هستند فقرا را کنار بزن تا ما جایشان را بگیریم.»
نوح در جواب گفت: «من هیچکس را از خودم دور نمیکنم. من از سوی خدا آمده و هشدار دادهام عذاب نزدیک است. فقرا هم دعوتم را قبول کرده و ایمان آوردهاند.»
یکیدیگر از میان مردم گفت: «تو هم مثل ما انسان هستی. اگر خدا میخواست پیامبری برای ما بفرستد، باید فرشتهای را بر میگزید نه تو را.»
جواب نوح، حرف واضح و روشنی بود: «شما انسانید، خدا باید برای شما پیامبری از جنس خودتان بفرستد. حتی اگر فرشتهای هم برای پیامبریتان فرستاده میشد، باید بهشکل انسان در میآمد.» اما گویی آنها در پیبهانه بودند و دنبال حق نمیگشتند.
خلاصه مردم وقتی دیدند نوح زیربار حرفهایشان نمیرود، خشمگین و یکصدا گفتند: «ای نوح! اگر دست از حرفهایت برنداری، تو را سنگباران میکنیم.» ولی نوح نبی بازهم دلسوزانه گفت: «من خیرخواه شما هستم و از طرف خدا چیزهایی میدانم که شما نمیدانید.»
نوح نبی چند صدسال در میان مردم ماند و آنها را به خدا دعوت کرد؛ اما جز عدهٔ اندکی، به او ایمان نیاورند و آخرش هم به او گفتند: «ای نوح! این حرفها را تمام کن و اگر راست میگویی، عذابی را که مدتهاست وعدهاش را دادهای، بیاور.»
نوح با تعجب گفت: «این خداست که اگر بخواهد، عذاب را میآورد نه من. کسی هم نمیتواند مانعش شود و شما دیگر نصیحتپذیر نیستید.»
بعد از این، نوح نبی حرف آخرش را زد« «اگر نمیتوانید نصیحتهایم را تحمل کنید و میخواهید مرا بکشید، اشکالی ندارد؛ من امیدم به خداست. هر کاری دلتان میخواهد و تواناییاش را دارید انجام دهید.»
سپس از مردم فاصله گرفت و در گوشهای خلوت مشغول مناجات باخدا شد:
- خدایا! من این مردم را شبانهروز بهسوی تو دعوت کردم، اما هرچه بیشتر دعوتشان کردم، بیشتر از من فرار کردند. افسوس که عدهٔ کمی دعوتم را پذیرفتهاند!
چند روز گذشت و مردم نوح را در حال انجام کار عجیبی دیدند. با اینکه محل زندگی نوح سرزمین خشکی بود و دریایی نداشت، اما مشغول ساختن کشتی شد. هرکسی میآمد و نوح را در حال ساختن کشتی میدید، او را مسخره میکرد، اما خدا به او فرمان داده بود کشتی بسازد و او هم در حال اطاعت از خدا بود.
دهها سال مثل باد، سپری شد. کشتی نوح ساخته شد. عجب کشتی بزرگی!
چیزی از تمام شدن ساختِ کشتی نگذشته بود که خبری در شهر پیچید: از تنورِ خانهای آب جوشیده و بند هم نمیآید.
دستوری هم از جانب خدا به نوح رسید: «مؤمنان را بر کشتی سوار کن و از هر حیوانی هم یک نر و یک ماده با خود به داخل کشتی ببر.»
باران بسیار تندی شروع به باریدن کرد و بهسرعت، همهجا را آب فرا گرفت. پشتبندش طوفانی سخت درگرفت. مؤمنان سوار کشتی شدند و کشتی با نام خدا حرکت کرد.
نوح سوار بر کشتی، چشمش به پسرش کنعان بود؛ پسری که همنشینان بد او را گمراه کرده و او هم ایمان نیاورده بود. نوح برای آخرین بار از کنعان خواست که ایمان بیاورد و جانش را نجات دهد اما کنعان اینبار هم دعوت پدرش را رد کرد و مغرورانه گفت: «میروم بالای کوهی تا مرا از شر طوفان در امان بدارد.»
نوح با لحنی که مهربانی در آن موج میزد، گفت: «ولی پسرم! هیچکس و هیچچیزی امروز نمیتواند تو را نجات دهد، جز اینکه به خداوند یکتا ایمان بیاوری.»
همانموقع، موجی سهمگین رسید و کنعان را مانند سایر کفار در دل خود غرق کرد. اشک در چشمان پدر حلقهزد و به آسمان نگاه کرد.
طوفان تمام شد و نوح و یارانش نجات یافتند و خدا دربارۀ نوح گفت:
إِنَّهُ کَانَ عَبدًا شَکُورًا (اسراء؛ آیهٔ 3)
همانا نوح بندهٔ سپاسگزاری بود.
نوح در تمام عمرش حتی یک روز هم از شکرگزاری غافل نبود. صبح و شام، در سختی و راحتی، همیشه بهخدا میگفت «خدایا! هر نعمتی به من میرسد، از سوی توست. تو یگانهای و شریکی نداری. تو را سپاس میگویم.»
ایستگاه تفکر (صفحهٔ 82 کتاب درسی)
علاوهبر شاکر بودن، چه رفتارهای دیگری را میتوان از حضرت نوح الگو گرفت؟
حضرت نوح (ع) ویژگیهای برجستهای داشتند که میتواند برای ما الگو باشد. او صبر و استقامت زیادی داشت و با وجود مخالفتها، 950 سال مردم را به سوی خدا دعوت کرد. نوح (ع) در همه سختیها به خدا توکل میکرد و مسئولیت خود را به بهترین شکل انجام میداد. او با دلسوزی و مهربانی برای هدایت مردم تلاش میکرد و حتی در برابر تمسخر آنها ناامید نمیشد. این رفتارها به ما نشان میدهد که باید در کارهایمان صبور، مسئولیتپذیر و امیدوار باشیم و با توکل به خدا در برابر مشکلات مقاومت کنیم.
احکام: گناهی که با ذهن انجام میشود
بین دو نماز بود که حاج آقای محمدی برگشت تا احکام یک دقیقهای را بگوید. قبل از او، آقا سیروس بلندشد تا حرفی بزند. آقا سیروس رفاقت چندانی با اهالی مسجد نداشت. آن شب هم حضورش در مسجد تعجببرانگیز بود. بههمین خاطر، همه کنجکاو شدند که ببینند چه میگوید.
آقا سیروس دستی به سبیلش کشید و گفت: «راستش آمدهام عذرخواهی کنم. دیشب بد حرف زدم و زود قضاوت کردم. امروز انگار خدا میخواست ادبم کند.»
مردم هنوز نمیدانستند چهخبر است. آقا سیروس کمی مکث کرد و بعد گفت: «همکارم هفتهای یک حدیث یا یک آیه را مینویسد و زیر شیشهٔ میزش میگذارد. امروز دیدم این آیه را نوشته: ای کسانی که ایمان آوردهاید! از بسیاری از گمانها دوری کنید. همانا بعضی از آنها گناه است.»
حاج آقای محمدی هم عربی آیهٔ را خواند:
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجتَنِبُوا کَثِیرًا مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعضَ الظَّنِّ إِثمٌ (حجرات؛ آیهٔ 12)
آقا سیروس ادامه داد:
- همان موقع، یکیدیگر از همکارانم آمدوگفت دیشب آمده بودم محلهٔ شما و جای پارک پیدا نمیکردم. تنها جایی که خالی بود، جلوی درِ خانهٔ شما بود. با خودم گفتم آقا سیروس از خودمان است و ماشینم را همانجا پارک کردم.
آقا سیروس خجالتزده دستی به پیشانیاش کشید و گفت: «از دست خودم ناراحت شدم. همکارم هم متوجه ناراحتیام شد. بعد رفتم و دوباره همان آیهٔ زیر شیشهٔ میز را خواندم.»
حاج آقا تحسینآمیز گفت: «کسی که در جمع اشتباهی میکند و بعد در همان جمع عذرخواهی میکند، شجاعت دارد.»
آقا سیروس به حاج آقای محمدی گفت: «من از شما هم متشکرم. راستش دیشب که آمدم مسجد و عصبانی شدم، رفتار خوبی با من داشتید. وقتی هم که معلوم شد صاحب ماشین از اهالی مسجد نبوده، سرزنشم نکردید.»
حاج آقا رو به آقا سیروس گفت: «بر من به عنوان یک مسلمان واجب است خوشاخلاق باشم.»
بعد هم روبه جمعیت کرد و گفت: «شکر خدا امشب آقا سیروس کارم را آسان کرد. میخواستم حکمشرعی بگویم، آقا سیروس بهجای من گفت. بعضی از بدگمانیها حرام است. مثل گمان بدی که به زبان میآید و بهدیگران هم منتقل میشود.»
حاج آقا حرف را طولانی نکرد و سریع مشغول خواندن نماز عشا شد.
ایستگاه تفکر (صفحهٔ 86 کتاب درسی)
امیر مؤمنان علی (ع) فرمود: «اگر بدگمانی بر دل کسی چیره شود، بین او و دوستش صلح و صفایی باقی نمیماند.»
باتوجه به این حدیث، دربارۀ تأثیر فردی و اجتماعی بدگمانی نسبت به دیگران، در کلاس گفتوگو کنید.
این نکتهها بسیار خوب نشان میدهند که بدگمانی چگونه میتواند تأثیرات منفی فراوانی داشته باشد. نتایج سوء بدگمانی شامل از بین رفتن آرامش فردی، تضعیف دوستیها، کاهش اعتماد بین افراد جامعه و ایجاد کینه و دشمنی میان مردم است. این مسائل نه تنها روابط فردی بلکه ساختار اجتماعی را هم تحت تأثیر قرار میدهند و میتوانند سبب شوند که افراد از تعاملات مثبت و سازنده دور شوند. توجه به چنین آثاری به ما کمک میکند تا بدانیم چرا باید از بدگمانی و شک به دیگران پرهیز کنیم و در عوض، حسنظن و اعتماد را در زندگی تقویت کنیم.
سؤالات پایان درس (صفحهٔ 86 کتاب درسی)
1- آیهٔ شریفه «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجتَنِبُوا کَثِیرًا مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعضَ الظَّنِّ إِثمٌ» انسان را از چه کاری باز میدارد؟
الف) غیبت ب) دروغگویی ج) گمانبد د) ناسزا گفتن
2- نشانه موفقیت شیطان ناسپاسی است.
3- میان بزرگ شمردن خدا و شکرگزاری چه رابطهای وجود دارد؟
وقتی فرد قصد شکرگزاری دارد، ابتدا به نعمتهایی که در زندگیاش وجود دارد توجه میکند. این توجه، باعث میشود که او به عظمت خداوند پی ببرد، زیرا میبیند که تمام این نعمتها از جانب خداست. این درک از نعمتهای الهی، به طور طبیعی انسان را به شکرگزاری سوق میدهد و نمیتوان در چنین شرایطی از شکرگزاری خودداری کرد. در واقع، شکرگزاری یکی از نشانههای عمیقترین شناخت انسان از خداوند است.
4- قرار است یک هفته پرهیز از گمان بد را تمرین کنید. در موقعیتهای زیر چگونه فکر میکنید؟
الف) زنگ تفریح تمام شده و شما به کلاس بر میگردید. میبینید کیفتان روی زمین افتاده و خاکی شده. یکی از همکلاسیهایتان کنار میزتان ایستاده است.
در ابتدا به هیچوجه نباید به سراغ گمان بد برویم. ممکن است آن همکلاسی که کنار میز ما ایستاده، در تلاش باشد تا کمک کند یا از اتفاق جلوگیری کرده باشد. به جای گمان بد، میتوانیم با او صحبت کرده و علت را جویا شویم تا مشکل حل شود.
ب) یکی از دوستانتان با شما مشغول صحبت است. پوست شکلاتش روی زمین میافتد.
به جای اینکه فوراً گمان کنیم "او فرد بیمسئولیتی است" یا انتقاد کنیم، میتوانیم اینطور فکر کنیم که "شاید هنگام صحبت کردن با من متوجه افتادن پوست شکلاتش نشده است." این نوع نگرش باعث میشود که از قضاوتهای زودهنگام و منفی جلوگیری کنیم و فضای آرامشبخش و اعتمادآمیزی ایجاد کنیم.
5- نمونهای از رفتارهای شاکرانه حضرت نوح (ع) را بنویسید.
حضرت نوح (ع) به عنوان پیامبر خداوند، حتی در سختترین شرایط نیز از شکرگزاری غافل نشد. با وجود اینکه مردم به او اعتنایی نکردند و پس از صد سال تلاش در هدایت آنها، تنها تعداد کمی از پیروان به او پیوستند، اما حضرت نوح (ع) همچنان بر ایمان و شکرگزاری خود ثابت قدم بود. او با دستور خداوند کشتی را ساخت تا جان خود و پیروانش را از طوفان نجات دهد و در تمام این مدت به وظیفهی خود در راستای هدایت مردم و انجام دستورات الهی ادامه داد. این رفتار نشاندهندهی عزم راسخ و شکرگزاری او در برابر خداوند است، حتی زمانی که به نظر میرسید هیچ نتیجهای از تلاشهایش به دست نمیآید.
فعالیتهای عملکردی (صفحهٔ 87 کتاب درسی)
1- پژوهش (فردی / گروهی)
یکی از موضوعات زیر را انتخاب و در مورد آن پژوهش کنید. بهغیر از موارد زیر میتوانید موضوع دیگری پیشنهاد دهید.
زندگینامهٔ شهید حاج حسن تهرانی مقدم
زندگینامهٔ آیتالله بهجت
داستانهای پیامبران
2- جمع «+» مساوی «=» تفریق «-» (فردی)
رفتارهای تشکرآمیز خود را که نشاندهندهٔ یادخداست، روزانه در جدول زیر یادداشت کنید. پس از پایان هر روز، آنها را با روز قبل مقایسه کرده و یکی از علامتهای «+» «=» «-» را برای خود ثبت کنید؛ بدینصورت که اگر رفتارهای آنروز کمتر از روز قبل باشد، علامت «-»، اگر مساوی باشد علامت «=» و اگر بیشتر باشد علامت «+» بگذارید. این کار را یک تا دو هفته ادامه دهید.

در پایان دوره بهخود امتیاز دهید و بنویسید چقدر از عهدهٔ بزرگ دانستن خدا و ذکر او بر آمدهاید؟